دو تا رفیق همیشگی!

دو تا رفیق همیشگی… رومانی فرهاد و ژاندیِر نقی یکی سبز و یکی نارنجی، هر دو تا پیر هستن، ولی هنوز هم همه ی دقدقه شون فقط و فقط نه تنها صاحباشون بلکه همه ی کشاورزا هست، به جز وقتایی که ماشین های بد اقبال گیر کرده توی رودخونه را نجات میدن!! و یه حالت […]

عمه رضیه

عمه رضیه که میگم عمه ی پدرمه… من به شخصه تو زندگیم ازش خیلی چیزا یاد گرفتم ازش، ایشون یه دُرجِ ارزشمندن برای خودشون… از ویژگی های اخلاقی بسیار زیباشون اولی اعتماد به نفس هست.با شرایط کهولت سن و تنهایی و کسالت خیلی قوی و پرقدرت به تنهایی زندگی می کنند؛ این عزت نفس به […]

نسل در حال انقراض

دو نسل در برابر هم، دو نسل با دغدغه های تقریبا مشترک؛ هنوز همان نان خوشمزه را می‌پزد، آن یکی با اجاق و هیزم، این یکی با گاز و کپسول، وَاِلله تُوْه همان تُوْه هست و گرما و صفا همان.. دو نسل که فقط ما تجربه می کنیم بعد از این دیگر خبری از صدای […]

مشاغل زنان روستا

 💠این روزها هم مثل همیشه زنان روستای شاه رستم از پا ننشسته اند. طبیعت امسال پهنه ی سبزی از گیاهان را هدیه داده که هرکدام از آنها که بسیار هم متنوع هستند، در دکان های عطاری جایی برای خود دارد از گل گاوزبان گرفته تا گل سرخ و نسترن و گلآبی، آویشن، پونه و… از […]

این داستان: فاطی عمه گلی

مادرزاد کم شنوا و بی زبان است. به مادرش عمه گلی می گفتند و خودش هم در روستا معروف به فاطیِ عمه گلی شده. یکی از کوهنوردهای خبره روستاست! مادرش که مثل خودش کم شنوا بود، تنها کسی بود که می توانست به راحتی همکلامش باشد. می گویند  بعد از فوتِ عمه گلی خیلی غصه […]

کارآوا

مولود عزیزی: خداوندا تو آگاهی به عادل هَف‌ هَش چیز آرزو دارم بر این دل… اول یه زور بازو پهلوانی که بار صد مَنی بردارُم از گِل ** که هفتم تاجری باشم به شیراز تموم تاجرا گفتارت ای دل که هشتم کشتی اندازُم به دریا… 📍این آوازها سینه به سینه و نسل به نسل رسیده.بهشان […]

زن های روستای شاه رستم

داستان زنان شاه رستم اما قصه ی غصه نیست. قصه ی مهر و هنر و غرور است.. #مهر به نوباوگان خویش، مهر به تبار و خانواده ی خویش؛ از صبوح تا به پسین دست و پای درکار تا خدای ناکرده در نمانند فرزندان به شهر رفته شان. #هنر قصه ی درازیست، کوتاه میکنم، ریشه در […]

تراکتور فرهاد

سالهای سال هست که توی کوچه باغ های سرسبز شاه رستم تردد میکنه ولی هنوزم با چراغ راستش دقیق جلوی پاشو نیگا میکنه، تا مبادا از روی یه جونور رهگذر رد شه! درسته پیره ولی همه ی حواسش به اینه که چرخاش قرص و محکم بچرخه تا چرخِ کار و روزی مش فرهاد خوب بچرخه… […]

لبخند…

به فاطی عمه گلی که فک میکنم یه لبخند زیبا میاد تو ذهنم… یه لبخندِ از ته دل، یه لبخند از سر رضایت… انگار دنیا برای اون قشنگ تر از بقیه می چرخه…. خوب که فک میکنم، وقتی محدودیت‌های اونو میدونم، وقتی میدونم این همه صدا،اون فقط سکوت میشنوه وقتی خودم بدون موسیقی میمیرم اون […]

محرم

عصری اومدم توی اتاقِ بی بی، دیدم نشسته روی تختش چهارقد سیاه شو پوشیده. فرق وسط قشنگشو هم کرده بود زیر چهارقد، گفتم:آنِی جان (١) فرق کردی نه؟! گفت اَی توبه (٢) آنِی خوب فردا اول ماه حرومه. گفتم ماشالا همه چی بهت میاد. تا کی می پوشی؟ گفت ٢ ماه… خوب چرا ٢ماه؟!… خُب […]